تبليغاتX
ناز و نیاز
بنال ای نی که یارم در نماز است ... سرا پا ناز است و در حال نیاز است
 

به نام او که زيباست و زيبايي را دوست دارد.
صداي نفس نفس زدن بهار به گوش هاي سنگينم اصابت مي کند.
آهسته در گوشم نجوا ميکند :آيا توشه اي بر گرفته اي؟
از جا مي پرم. صبح نزديک است. همچنان زمين خاموش است.

آهسته در گوشم نجوا مي کند :آيا توشه اي بر گرفته اي؟
طلوع نزديک است .دلم را جلا مي دهد، جلايي به روشني آب،  زلال زلال!  نزديک است تيره وتار شود!
آهسته در گو شم نجوا مي کند: آيا.....   ؟                 
آرام آرام، از زير درختان خش خش کنان بيرون مي آيد.
خاک ها را کنار زده و زمين را گويي شخم مي زند.
راه دراز است و پر از سنگلاخ.
يک فانوس نياز است .  اي مشکات شب هاي تنهايي من!
ناجوان مردانه طي طريق مي کند.
پا فراتر از گليم نهادن ،رسم جوان مردي نيست .مرتب تکرار مي کند.
لرزان لرزان از دو ديده جاري مي شود.
احساس خستگي راه.

کوله بارش را زمين مي گذارد. بازش مي کنم. خاليست .کوله باري از حسرت!؟!
حسرت از دست دادن وقت، نديدن ها ،ونشنيدن ها .چرا نديدم ،آنچه ديدني بود و چرا نشنيدم آنچه شنيدني بود .زمزمه مي کند : (  و العصر.....)
بهارنزديک است.( اليس الصبح بقريب). بهار ما جوانه زدن يک اراده در قلب ماست .تقويم بي گناه است.
بهار، غريب آشنا را برايم معنا مي کند. او هنوز هم تنهاست .  آري تنها؟!؟
تا کي غنچه دلم وشکوفه افکارم خيال باز شدن ندارد؟
تا کي مي خواهم سبزي چمن ها را در کنار سفيدي شکوفه ها وسرخي گل ها ببينم و بي تفاوت رد شوم ؟تا کي مي خواهم نبودنش را قرارگاه خود سازم چرا فرار نکنم ؟(الم يان للذين ان تخشع قلوبهم)
تا کي...؟
آيا زمان آن نرسيده که آخرين کلمه را در پلاک زمان کامل کنم ؟
پس ،آهسته بيا اي رهرو!
                               آلبوم قلبت را با مشکات روشن کن.
                                                                            و
                                                                          بهار دلت را با انتظار معنا کن.
 

                                   آغازي دوباره در حياتي دوباره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 20:37  توسط ... | 
تمام مشکلاتی که در این مدت داشتم را می خواهم سپری کنم؛؛........

وبگویم اگر این مدت از یارم دور بودم و چیزی ننوشتم؛؛؛؛

 به خاطر مشکلات بود نه به خاطر کم سعادتی ؛؛؛

نه به خاطر دستان پر گناهم ؛که شرم از نوشتن دارد؛

نه به خاطر چشمان پر ز برق ؛آره برق آتش گناه ؛گناهانی که خواسته نا خواسته و از خدا خواسته برای همه ما پیش می آید عادی تر از آب خوردن لذت می بریم؛؛؛

نه ؛؛

حدیثی خواندم ؛

نمی دانم من که با خواندن این حدیث لرزه بر اندامم افتاده 

اگر حضرت ظهور کنند و بگویند و درد و دل کنند و از بی وفایی هایمان اندکی زبان بگشایند

من چه گونه خواهم بود ؛

مولا ؛در آغاز نه روی سلام داشتم ؛نه زبانی برای سلام کردن

مولا ؛آقا سلام

نمی دانم ؛ زمانی که شما ما را ندیده این چنین نظر بر می آورید زمانی که بی وفایی ما را

دیدید ؛چه گفتید

زمانی  که دیدید با شما عهد می بندم و بعد از مدتی حتی شما را از یادم برده ام چه گفتید

....................

و جالب آنکه شما در هر لحظه به یاد ما هستید

 و از ناراحتی هایمان ناراحت و از شادیهامان شاد

و جالب آنکه شما همیشه بر ما نظر خیر و دعا گو دارید

پدر همه ما از شما متشکریم

...............................

«شيعيان ما به اندازه آب خوردن ، ما را نمي خواهند ،اگر بخواهند دعا مي كنند و فرج ما

مي رسد» « امام زمان (عج)»

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 20:31  توسط ... | 
 

            مرا غرض ز نماز آن بود که یک ساعت

                                                                غم فراق تو را با تو راز بگذارم

            وگرنه این چه نمازی بود که من بی تو

                                                               نشسته روی به محراب و دل به بازارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 23:12  توسط ... | 
 

از شنبه درون خود تلنبار شدیم

تا آخر پنجشنبه تکرار شدیم

خیر سرمان منتظر دیداریم

جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:43  توسط ... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام

اینجا فقط دل نوشته می خونین

اگه از این سبک نوشتن خوشتون نمیاد می تونین نخونین
---------------------------------------
انتظار !!!

واژه ي غريبي است ...

واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .

واي که چه سخت است انتظار .

هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو!!

دیگر از انتظار خسته ام

کوله بارم را می بندم

و به دیدارت می آیم

اخم می کنی، می دانم!

اما من تصمیم خودم را گرفته ام

می خواهم از شعر و شاعری بگذرم

وقتی نمی خوانی ام

این شعرها راه به جایی نمی برند

ناخوانده به راه می افتم

سرزده می آیم و مهمانت میشوم

مي گويي: «مهمان نمی خواهم.»

می دانم!

اما من تصمیم خودم را گرفته ام

اینبار بی بهانه می آیم

...دوری ازچشمان روشنت بهانه ی کمیست؟!

آخر وقتی نمی خوانی ام

این شعرها راه به جایی نمیبرند...


نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
پیوندها
:: جایی برای با هم بودن::
نوید شایان فاش می کند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM