![]() |
![]() |
|
| بنال ای نی که یارم در نماز است ... سرا پا ناز است و در حال نیاز است |
|
به نام او که زيباست و زيبايي را دوست دارد. آهسته در گوشم نجوا مي کند :آيا توشه اي بر گرفته اي؟ کوله بارش را زمين مي گذارد. بازش مي کنم. خاليست .کوله باري از حسرت!؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 20:37 توسط ... |
|
|
تمام مشکلاتی که در این مدت داشتم را می خواهم سپری کنم؛؛........
وبگویم اگر این مدت از یارم دور بودم و چیزی ننوشتم؛؛؛؛ به خاطر مشکلات بود نه به خاطر کم سعادتی ؛؛؛ نه به خاطر دستان پر گناهم ؛که شرم از نوشتن دارد؛ نه به خاطر چشمان پر ز برق ؛آره برق آتش گناه ؛گناهانی که خواسته نا خواسته و از خدا خواسته برای همه ما پیش می آید عادی تر از آب خوردن لذت می بریم؛؛؛ نه ؛؛ حدیثی خواندم ؛ نمی دانم من که با خواندن این حدیث لرزه بر اندامم افتاده اگر حضرت ظهور کنند و بگویند و درد و دل کنند و از بی وفایی هایمان اندکی زبان بگشایند من چه گونه خواهم بود ؛ مولا ؛در آغاز نه روی سلام داشتم ؛نه زبانی برای سلام کردن مولا ؛آقا سلام نمی دانم ؛ زمانی که شما ما را ندیده این چنین نظر بر می آورید زمانی که بی وفایی ما را دیدید ؛چه گفتید زمانی که دیدید با شما عهد می بندم و بعد از مدتی حتی شما را از یادم برده ام چه گفتید .................... و جالب آنکه شما در هر لحظه به یاد ما هستید و از ناراحتی هایمان ناراحت و از شادیهامان شاد و جالب آنکه شما همیشه بر ما نظر خیر و دعا گو دارید پدر همه ما از شما متشکریم ............................... «شيعيان ما به اندازه آب خوردن ، ما را نمي خواهند ،اگر بخواهند دعا مي كنند و فرج ما مي رسد» « امام زمان (عج)» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 20:31 توسط ... |
|
|
مرا غرض ز نماز آن بود که یک ساعت غم فراق تو را با تو راز بگذارم وگرنه این چه نمازی بود که من بی تو نشسته روی به محراب و دل به بازارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 23:12 توسط ... |
|
|
از شنبه درون خود تلنبار شدیم تا آخر پنجشنبه تکرار شدیم خیر سرمان منتظر دیداریم جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:43 توسط ... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام
اینجا فقط دل نوشته می خونین اگه از این سبک نوشتن خوشتون نمیاد می تونین نخونین --------------------------------------- انتظار !!! واژه ي غريبي است ... واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام . واي که چه سخت است انتظار . هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من! خواهم ماند تنها در انتظار تو!! دیگر از انتظار خسته ام کوله بارم را می بندم و به دیدارت می آیم اخم می کنی، می دانم! اما من تصمیم خودم را گرفته ام می خواهم از شعر و شاعری بگذرم وقتی نمی خوانی ام این شعرها راه به جایی نمی برند ناخوانده به راه می افتم سرزده می آیم و مهمانت میشوم مي گويي: «مهمان نمی خواهم.» می دانم! اما من تصمیم خودم را گرفته ام اینبار بی بهانه می آیم ...دوری ازچشمان روشنت بهانه ی کمیست؟! آخر وقتی نمی خوانی ام این شعرها راه به جایی نمیبرند... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| پیوندها |
|
:: جایی برای با هم بودن:: نوید شایان فاش می کند |
|
RSS
|