تبليغاتX
نــــــــــاز و نیـــــــــــاز

نــــــــــاز و نیـــــــــــاز
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است


 

 

سلام

این عکسا رو گذاشتم تا گویای همه چی باشه

به دلایل زیادی مجبورم وبلاگ رو بذارم کنار .اول خواستم حذفش کنم بعد دیدم با مطالبش خاطره های زیادی دارم و شاید بعضی مطالب به درد بقیه هم بخوره اینه که اعلام میکنم آپ نمی کنم و برگشتنم کی باشه یا اصلا برگشتی در کار باشه یا نه معلوم نیست

آرزوی سربلندی و ‌موفقیت برای تمام خوانندگان وبلاگم دارم

دوست دارم برای اخرین بار هم بگم:

تا بعد

یا حق

 

+ رازگویی در 87/02/07 19 توسط سمیرا


حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي‌كني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود

دير مي‌شود !

                                                                  دکتر قیصر امین پور

برای همیشه

یا حق

+ رازگویی در 87/02/02 19 توسط سمیرا |


 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:ـ
"مي آيد؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد. " و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست. "ـ

گنجشک گفت: " لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: " ماري در لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي. "گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود. "ـ

خدا گفت: " و بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي. "ـ

اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد


تصمیم بگیر انجام بده

دوستم در حادثه تصادف شدیدی که با موتور سیکلت داشت دست چپش از کار افتاد"خوشبختانه من راست دستم"او این را در حالی گفت که داشت با مهارت برایم یک فنجان چای میریخت "چیزهایی که میتوانم با یک دست انجام دهم شگفت اور است"

با وجود اینکه انگشتهای دستش را از دست داده بود ئر کمتر از یک سال اموخت که با یک هواپیما پرواز کند.اما یک روز در هنگام پرواز در یک منطقه کوهستانی هواپیمایش دچار مشکل موتوری شد و سقوط کرد او زنده ماند اما از سر تا ا فلج شد.

من او را در بیمارستان ملاقات کردم او به من لبخند زد گفت"چیزی اتفاق نیوفتاده که خیلی مهم باشد!""چه چیزی است که من باید تصمیم بگیرم انجام دهم!"

زبانم بند امده بود فکر کردم که دوستم فقط تظاهر میکند و وقتی که من بروم شروع به گریه میکندو به وضع خود تاسف میخورد.این ممکن است همان چیزی باشد که او در انروز انجام داد.

اما او هنوز تمام نشده بود. زندگی هنوز بعضی شگفتیهای ظریف برایش ذخیره کرده بود.او زن زندگی اش را در کنفرانس افراد معلول ملاقات کرد.او یک سیستم نوشتن دیجیتال که به دستورات صوتی اسخ میداد اختراع کردو میلیونها کپی از کتابی که در ارتباط با سیستم جدید خود نوشته بود فروخت.

در پشت جلد کتابش هم این نکته کوتاه را نوشت:

"قبل از اینکه فلج شوم میتوانستم یک میلیون کار مختلف را انجام دهم اما اکنون میتوانم فقط ۹۹۰۰۰۰تای انرا انجام دهم  اما چه شخص معقولی به خاطر ۱۰۰۰۰چیزی که دیگر نمیتواند انجام دهد نگران است در حالی که ۹۹۰۰۰۰تای ان باقی مانده است؟"

پس کجاست ؟
چند بارخرت و پرت های کیف باد کرده را
 زیر و رو کنم:
پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار          
کارتهای اعتبار
کارتهای دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه معرفی
برگه رسید قسطهای وام
قسطهای تا همیشه ناتمام ...

پس کجاست ؟
چند بار جیبهای پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیط تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه سیاه
صورت خرید خوار و بار
صورت خرید جنسهای خانگی...
پس کجاست ؟یادداشت های درد جاودانگی؟                                                  قیصر امین پور

 كشاورزي هر سال گندم مي كاشت و ضرر مي كرد.تا اينكه يكسال تصميم گرفت با خدا شريك شود وزراعتش را شريكي بكارد.
اول زمستان موقع بذر پاشي نذر كرد كه هنگام برداشت محصول نصف ان را در راه خدا بين فقرا و مستمندان تقسيم كند. اتفاقا ان سال" سال خوبي شد و محصول زيادي گيرش امد.هنگام درو از همسايه هايش كمك گرفت و گندمها را درو كرد و خرمن زد.
اما طمع بر او غالب شد و تمام محصول را بار الاغها كرده به خانه برد و انبار كرد و گفت:
خدايا امسال تمام زراعت مال من و سال بعد همه اش مال تو. از قضا سال بعد هم سال خيلي خوبي شد " اما باز طمع نگذاشت كه مرد كشاورز نذرش را ادا كند. و رو كرد به خدا
و گفت: اي خدا " امسال هم اجازه بدهي تمام گندمها را من مي برم و در عوض دو سال پشت سر هم براي تو كشت مي كنم.به اين ترتيب گندمها را بار زد و برد.سال سوم هم رسيد و موقع برداشت محصول شد. بازهم حرص و از بر مرد مستولي شد ! رفت چند تا الاغ گير اورد و همه گندمها را در جوال ريخت و روانه شهر شد ؟در راه با خدا راز و نياز
مي كرد (( اي خدا قول ميدهم سه سال اينده همه گندمها را در راه تو بدهم ))؟؟ همينطور داشت با خدا مناجات مي كرد به رود خانه رسيد .
الاغها را راند تا از رودخانه عبور دهد " ناگهان باران شديدي باريد و سيلابي راه افتاد و تمام الاغها و گندمها را يكجا اب برد" مردك دستپاچه شد و به تپه اي پناه برد !
و با ناراحتي داد ميزد هاي هاي خدا!؟ گندمها مال خودت" خر و جوال مردم را كجا ميبري؟!

پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گلها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجهء یک بانک چه در زیر درخت


 زنگ تفریح

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است كه من دانشجو شده ام. شماره ی كلاس را از روی برد پیدا كردم. توی كلاس هیچ كس نبود، فقط یك پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «كلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشكیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه یكی دو هفته ی اول كه كلاس ها تشكیل نمی شود و خندید. با اینكه از خندیدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید كه ترم یكی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز كند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد نخندد! *** دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بودید؟" یكی از پسرهای كلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاری كند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد طعنه نزند! *** چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كیك و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری كند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می كرد، من قبول نمی كردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد! *** جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را كه برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و كارش پرسیدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمی شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم خجالتی نباشد! *** سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه كه به مغازه اش بروم می گویم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتكلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم گیر نباشد! *** سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نباید به فكر ازدواج باشم. گفت كه می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی كه او نخواهد ازدواج كند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم می‌كرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد! *** چهارشنبه:امروز یكی از پسرهای سال بالایی كه دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی كرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری كند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسی تنه نزند! *** جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جوای تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم مسئولیت پذیر باشد! *** دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كیك و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش كه تو هم رفت فهمید كه غیرتی است. حالا مطمئنم كه او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم غیرتی نباشد، چون این كارها قدیمی شده! *** پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمی كنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم هی مرا امتحان نكند! *** دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش كرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم كردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم وفادار باشد! *** شنبه: امروز یك پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زن دیگری نداشته باشد! *** یكشنبه: امروز همان پسری كه روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم كه دیر یا زود از من خواستگاری می كند. كمی كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری كنم و اجازه بگیرم كه كمی با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم چشم پاك باشد! *** ترم آخر : امروز هیچ كس از من خواستگاری نكرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اكبرآقا مكانیك بشوم

روح من در جهت تازه اشیا جاری است.

 

روح من کم سال است.

 

روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد.

 

روح من بیکار است

 

قطره های باران را درز آجرها را می شمارد.

 

روح من گاهی مثل یک سنگ سر اره حقیقت دارد.

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ,  و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

چیزها دیدم روی زمین:

کودکی دیدم،ماه را بو می کرد.

قفسی بی در دیدم که در آن،عشق می رفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم،نور در هاون می کوبید.

ظهر در سفره ی آنان نان بود،سبزی بود،دوری شبنم بود،کاسه ی داغ محبت بود.

من گدایی دیدم،در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز.

بره ای را دیدم بادبادک می خورد

من لاغی را دیدم یونجه را می فهمید

در چراگاه نصیحت گاوی را دیدم سیر!

شاعری را دیدم هنگام خطاب به گل سوسن میگفت:شما


 


یه سلام صمیمی به تمام دوستای گلم

به خاطر دعوت به همکاری در یک مسابقه که من دراوردی گاو مشتی حسنه و دختر عموی منم دست بردار نیست باید سه صفت خوب و بدم رو بنویسم وگرنه معلوم نیست این دختر جهنمی(البته از نوع سردش)چه بلایی سرم میاره

همیشه از مثبت باید شروع کرداینو ما بچه های روانشناسی خوب یاد گرفتیم:

۱)هنرمندم(تو کارای دستی و نقاشی و...)

۲)اعتماد بنفسم از دوروریام بیشتر بوده همیشه

۳)مثل یک اشتباه خیلی زود دچار عذاب وجدان میشم زودتر از اونی که فکرشو بکنید

حالا بدا:

۱)منم خیلی زود از کوره در میرم البته رشتم روم تاثیر گذاشته و بهتر شدم

۲)خیلی تند تند حرف میزنم به سختی کسی میفهمه چی میگم مگه اونایی که مدت زیادی باهام ارتباط داشتن و باهام راه میان

۳)نظرم در مورد ادما خیلی دیر تغییر میکنه یه جورایی مرغم یک پا داره(البته درصد خطام کمه مثلا وقتی میگم فلانی اینجوریه بقیه بعد از یک ماه میفهمن حق با منه)بدی قضیه به اینه که سوء گیری پیش میاد

تا بعد

یا حق
 

+ رازگویی در 86/12/28 10 توسط سمیرا |


روز 5 شنبه همونطوری که حدس میزدم شهدای گمنام رو اوردن تا توی دانشگاه خاکشون کنند البته 4 شنبه اخر شبی هم توی مسجد برای مراسم وداعشون برنامه بود.چه خبر بود....همه گریه میکردن و همه توی اسمونا غرق شده بودن.5تا شهید بودن .با ورودشون مداح مسجد نوحه ی "کجایید ای شهیدان خدایی       بلاجویان دشت کربلایی" رو میخوند و بقیه زمزمه میکردند.

کجایید ای سبکبالان عاشق      پرنده تر ز مرغان هوایید

کجایید ای امام و رهبر ما             کشی دست نوازش بر سرما

بیا یابن الحسن دورت بگردم            بیا تا دست خالی بر نگردم

خلاصه این دو روزه تزکیه نفس بود.واقعا تاثیرگذار بود واقعا روحیه دهنده بود و واقعا عوض کننده . تو این دو روز خیلی چیزای دیگه هم دستگیرم شد.5شنبه صبح هم از فلکه ستاد(میدان امام حسین ع ) به سمت دانشگاه تشییع شدند. قبلا ما یک سوم این مسیر رو پیاده راه رفته بودیم و وقتی رسیدیم به دانشگاه نه پا داشتیم نه کمر!!ولی..... این دفعه اینطور نبود تازه بعدشم از واسه خاک سپاری رفتیم بالای تپه ارم که سر بالاییه و تا حالا امتحانشم نکرده بودم و با این وجود اصلا حس خستگی نمیکردیم جز نیرووعشق این شهدا چیز دیگه ای نمیتونست باشه وقتی وارد دانشگاه شدیم توی میدون اول زمین گذاشته شدند تا نماز میت براشون بخوند خوش به حالشون چه جمعیتی بیشتراز3000 نفر داشتند براشون نماز میخوندند چه سعادتی آخ...جمعیت اونقدر زیاد بود که من میگفتم الانه که یه تیکه از زمین فرو بره....شهدای گمنام!..کی گفته اینا گمنامند...آخه واسه گمنامها این همه جمعیت میاد ..نه گمنام ماییم گمنام ماییم که تو روزگار گم شدیم گمنامیم به خدا.....

موقع ورود رئیس بسیج دانشگاه(آرش علاالدینی)(قبلا واسه ثبت نام باهاش اشنا شده بودم) سوار موتور بود و پرچمی به دست داشت تند تند یه سری کارا رو هماهنگ میکرد اونقدر غرق بود که انگار زمان جنگه و داره یه ماموریت رو پشت سنگر انجام میده چقدر حسودیم شد....سینه زدنش هم عین یزدیا بود احتمالا یزدی باشه؟!..... از مواردای دیگه زیادی همکلاسیانتوی مراسم بود5 شنبه اربعین بود و انتظار میرفت حداقل چون مراسم دیگه ای توی دانشگاه نیست بچه ها همه بیان دخترامون(به استثنای خوابگاه 9ی ها که خواب موندن)خوب بودن از پسرا هم دو تاشون فقط پایه ی مراسم بودن و دو سه نفری هم واسه تماشا.چقدرمتاسف شدم .چقدر.....بماند. این که ببینی توی تحصن هایی که خیلی بی خود هستند و سیاسی شرکتشون بیشتر از این مراسم معنوی بود

این شهیدا رو که میدیدم احساس غرور بهم دست میداد جنگ چیز بدیه خیلی.ولی کاش میشد عشقمون رو یه جوری ثابت کنیم خیلی دلم میخواست توی جنگ بودم...........

4شنبه بعد از ظهراولین کلاس توجیهی برای حج بود هفته دیگه هم هست کل استان فارس(خواهران) جمع بودند فقط یک ساعت روحانی دانشگاه برامون حرف زد.گریه کردیم خندیدم امیدوار شدیم نا امید شدیم و خیلی چیزای دیگه.از حالا واسه شب و روز سفرمون باید برنامه بریزیم ساعت چند بخوابیم کی بیدار شیم چی بخونیم چی بگیم و هر چیز دیگه ای.توی صحبتاشون گفتن که خدا اگه کسی رو بیشتر دوست داسته باشه بیشتر اذیتش میکنه همون که بهش میگیم امتحان الهی.هم اتاقی بد جای بد تو اتوبوس نرسیدن غذاو چیزای دیگه آخ که یه جاش خیلی دلم سوخت اونجایی که گفتند حتی شاید اسمتون تو آخرین لحظه خط بخوره وای خدااااااااااا این یکی دیگه نه.... منو اینجوری امتحان نکن که دیگه طاقتشو ندارم . راستی خدا جونم پلکم داشت میپرید صبح تا ظهر .میگن خبر خوش داره.تنها خبر خوش این میتونه باشه که حجمون افتاده واسه تعطلات عید.خواهش...تمنا...... سفر نامه حج جلا ال احمدرو خوندم(خسی در میقات) کتاب حج دکتر شریعتی هم در دست خوندنه یه سفرنامه دیگه هم توی همین خسی در میقات معرفی کرده باید گیر بیارم شما هم اگه کتابی میشناسیدکه به درد من بخوره معرفی کنید(از همکاری قبلیتون ممنون)

4شنبه روز پر باری بود.یه کار مهم دیگه هم انجام دادیم با بچه ها هماهنگ کردیم رفتیم موسسه معلولین ذهنی نرجس.هفته پیش با امداد رفتیم این هفته خودمون.دلم واسشون تنگ شده بود.خوابگاه 9ی ها که اصلا بچه های پایه ای نیستن شب همه میگن میایم صبح ساعت 9:30 رفتیم دنبالشون یکی یکی با چشمای پر خواب شسته یا نشسته میان بیرون میگن چه خبره چیزی شده!!!!امان از دست این تنبلا و ناچارا فقط خوابگاه 11ی ها رفتیم چقدر خوشحال میشن وقتی میریم دیدنشون و چقدر تو حکمت خدا میمونیم.......

راستی هفته پیش خبر دادندپسرای کلاس که باجگاه ساکن بودن منتقل شدن به خوابگاههای شهید مفتح و دستغیب(که توی خود دانشگاس و بالای تپه ارم) خب مبارکشون باشه دیگه اقای کاویانی ناله نمیکنه که 15 کیلومتر اونطرفتر از شیراز ساکنه و تمام مشکلات خوابگاههای دخترا رو با این یه مشکل برابر نمیکنه(خودشم جز اخرین نفرایی بوده که اومده)فقط یه مشکلی براشون هست اونم اینکه دخترا زیاد رفت و امد میکنند و ممکنه بعضیا رو با بعضیا ببینند و یک کلاغ چهل کلاغ بشه و ....واسشون بد بشه (کسی که خود پسرا هم خبر ندارن)

دلم میخواست از کلاسای درسمون هم براتون بنویسم اصولا این ترم دو تا از کلاسامون خیلی میخندیم و خیلی خوش میگذره اگه کسی چشم نزنه استثنا هم نداشته

اولیش فیزیولوژی اعصاب و غدد با استاد بهاالدینی و دومیش فارسی عمومی با استاد بحتویی

از تیکه کلامای بهاالدینی:حضرت عباسی و دونه ای 7 تومن و5زار....لهجه خیلی قشنگی هم داره شیرازیش که خیلی مشخصه اما گاهی تلفظ های ترکی هم قاطیش میشه !!!!خلاصه خیلی به دل میشینه استاد بحتویی هم که جای خود داره ادبیات خودش شیرینه استادشم که باحال باشه دیگه چی میشه یکی از تیکه کلاماش :هاااااااا(شیرازی بخونید) سر کلاسش همش خاطره تعریف میکنه و به جایی میرسیم که سر رشته کلام از دستمون در میرهو این استاد هم از اوناشه که توصیه میکنم دانشجوها باهاش کلاس بگیرن.البته آمار رو هم دوست دارم و کلاسش همیشه شاد و سرحاله و نه مثل اون دو تا.دکتر محمدی اصرار داره که هر روز که از خواب بیدار میشیم سه باربگیم"من آمار رو دوست دارم" حتی یک بار به یکی از هم کلاسیای بی آزارو ساکتمون گیر داد که امروز گفتی آمار رو دوست داری!!؟؟!!!!!

به درخواست همکلاسیان این قسمت رو مینویسم.یکی از همکلاسیان به ظاهر ساکتمون همیشه دم بازارچه دانشگاه پست داشت وقتی هم خودش کلاس داشت دوستش رو به جای خودش سر پست میذاشت.کارشون چی بود ما کشف نکردیم(پیشنهاد ما همکاری با حراست دانشگاه بود)تمام دخترای کلاسمون معروف شدند بس که به همه نشونشون داده و احتمالا فقط و فقط میگفته اینا همکلاسیام هستن!!چون دوستاشم دخترامون رو به هم نشون میدن!! الله اعلم.این ترم حالا سرش شلوغ شده کلاس بیشتر داره پشیمون شده نمیدونیم . ولی همگی تو خماریش موندن اگه کسی میدونه بیاد ثواب کنه و اینا رو در بیاره

تازه ترین خبر که دارم خیلی میذوقم.اطلاعات کاروانهامون رو آوردن روی سایت.اول اینکه با زهرا هم کاروانی شدیم(اون نفر اول من ۱۱۱).اسم هتل هامون روز پرواز و هم کاروانیام رو فهمیدم.فقط دانشگاه شیرازی نیستن.هرمزگان کاشان و...!!برم بیشتر بذوقم

در اطلاعیه ای که تازه به دستم رسیده اعلام شد هنوز یه عده باجگاهی باقی موندند!!

تابعد

 یا حق

+ رازگویی در 86/12/11 21 توسط سمیرا |


سلام به دوستان یاران همکلاسیان هم اتاقیان هم دانشگاهیان فامیلها و بقیه اونایی که گه گاهی به کلبه نازونیاز سر میزنند

شعر "زیبای وحشی" یکی از زیباتریت شعرای فریدون مشیری است  که دوست دارم برای اولین بار  از ایشون یک شعر بذارم خالی از لطف نیست اگه بخونید

       زن:       سحر، چون می روی در کام امواج 
              کند قلب مرا هجر تو تاراج

ماهیگیر:    منم یک مرد ماهیگیر ساده 
             خدا نان مرا در آب داده

زن:       تورا دریا فرو کوبیده صد بار
                ازین زیبای وحشی دست بردار
  
ماهیگیر:     چو می خوانندم این امواج از دور
             همه عشقم همه شوقم همه شور

زن:    فریبش را مخور ای مرد، زین بیش
      به گردابش، به طوفانش بیاندیش

ماهیگیر:    نمی ترسم، نمی پرهیزم از کار
              به امید تو، می آیم دگر بار
 
زن:    اگر از جان نمی ترسی درین راه
       بیاور گوهری، رخشنده چون ماه
        بشوی از خانه ات فقر و سیاهی
      که مروارید نیکوتر ز ماهی

ماهیگیر: ز عشقم گوهری تابنده تر نیست
 سزاوار تو زین خوشتر گهر نیست
 ولیکن تا نباشم شرمسارت
 فروزان گوهری آرم، نثارت

 زنی خاموش، در ساحل نشسته
 به آن زیبای وحشی چشم بسته
 بر او هر روز چون سالی گذشته ست
 هنوز آن مرد عاشق بر نگشته ست
 نه تنها گوهری در دام ننشست
 که عشقی پاک گوهر رفت از دست


چند تا چیز...(نمیدونم اسمشو چی بذارم!)

اول اینکه به هم رشته ای های خودم(روانشناسی در هر شاخه ای) پیشنهاد میکنم به سایت http://myland.ir/ مراجعه کنند و بعد از عضویت از مطالبش استفاده کنند من چند روزیه عضوم و خوشم اومده و چون مطالب روانشناسی توش میبینم به شما هم پیشنهاد میدم

یه خبر بدم اونم اینکه از ۴شنبه شب مراسم اربعین در مسجد دانشگاه شروع میشه میدونم که خواهرای خوبم همه میان محض اطلاع بگم ۵شنبه رو از دست ندید چون شهدای گمنام رو قراره بیارن و اینطور که شنیدم قراره دانشگاه  به خاک سپرده بشند خلاصه حال و هوایی داره یادتون نره

هاااااااااااااااااااااااان یادم اومد    میخواستم به بچه های کلاس بگم از دست سه تفنگدار فرار نکنید باور کنید ما لولو  نیستیم!! یعنی به نفعتونه اخه ما همون پونه ایم که همیشه دم لونه ی ماره!!!!!!!!!!!!(عابر بانک)

راستی یادم رفت سه تفنگدار رو معرفی کنم تفنگدار۱ خودم!!شماره۲بتول و شماره ۳ عاطفه


در جواب معما چون وفت اپ جدید ندارم اینجا مینویسم:

چند خط اول صحبتهاتون اموزنده و تا حدودی نصیحت های به جایی بود

چرا اینقدر به وبلاگ شوکول گیر دادید!برای من اهمیتش رو از دست داد . در ضمن از رو شدن نظرات خصوصیش اصلا خبر دار نشدم تا بعد از اینکه درستش کرد تازه چیز خاصی تو نظرات من نبود بیشتر خودش مورد نظر بود اینطور که بچه ها بهم گفتن کسای دیگه ای ضرر کردند

قصدم همرنگ جماعت شدن نبود چون بیشتر از بقیه هم حرص خوردم و بیشتر هم مخالفتم رو اعلام کردم

نقدتون برام جالبه پس ناشناس بمونید ولی نقد کنید ارزشش بیشتره تا شناسایی شدنتون در ضمن برام مهمه دلیل تنفر بچه ها رو بدونم

و اینکه من کدوم نظرتون رو تایید کردم؟هیچ کدوم مگه اینکه نیاز به تاییدیه نبوده!!


و در اخر و مثل همیشه:

تا بعد

یا حق

 

 

 

 

+ رازگویی در 86/12/05 20 توسط سمیرا |